خرید بک لینک
یه سری حرفها هست که حتی وقتی میخوای با خودت توی تنهاییت تکرارش کنی، حتی اگه تا ده فرسخی ت هم موجود زنده ای نباشه، بازم شک داری که نکنه این یواشکی ها و خزعبلات ذهن من رو کسی بشنوه!!؟
من می نویسم
اما حقیقت اینجاست که اینجا هم خودم رو سانسور میکنم!
حقیقت اینجاست که .... بیخیال! مهم نیس!

تو باید این حرفها رو میشنیدی
من باید این حرفها رو میگفتم. .. ...

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1396 ساعت: 7:06

من زندگی های سیاه رو دوست دارم! نه که همه به این زندگی ها بگن سیاه ها، من میگم سیاه! شاید اصلا توش سیاه نباشه، اما این بیرونی که من می بینم هست! مثلا از 12 سالگی به این فکر می کردم که یه خونه باشه و من باشم! تنهای تنها! حالا این فکر شاخ و برگ گرفته و شده. چه قدر باحاله که یه خونه باشه، من باشم! بعد هر چقدر دلم بخواد! سیگار بکشم!!!! بعد با هر کسی دوست بشم و بیارمش خونه! البته از نوع مونث!!!!!! بعد کلی جشن بگیریم کلی دور هم جمع بشیم بیخودی! بعد یه شبایی تا صبح تنهایی بیدار بمونم! بعد ... . . چه خوبه تنهایی! بعد تو باشی! اما بعد تو باشی! بعدش تو باشی!!!!!!یه روزایی تو هم باشی... یه روزایی نباشی!!!! بری سر خونه و زندگیت با همون دختره!!!!یه روزایی اما باشی! تنهایی ، بدون اون! بعد من وقتی که رفتی

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1396 ساعت: 7:06

!!

من باید دوباره برم دکتر!
اما تو به هیچ کس نگو!
میخوام دیوونه تر از این بشم
این انتهای دیوونگی نیست
انتهاش رو فقط من و تو می دونیم
اما به کسی نگو!
دوستت دارم!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 10:4 توسط بانو


برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1396 ساعت: 7:06

!!!

چرا وقتی که دیوونه ترم، احساس قدرت و برتری می کنم! حس میکنم هیچ مشکلی نمیتونه من رو از پا دربیاره
میدونی چرا؟
چون با دیوونگیم دنیایی رو می سازم که آرزو دارم دنیای من باشه... و وقتی که با دیوونگی این قصه ممکنه....
حس میکنم همه ی گره های درونی روحم باز شده و من ، فقط مشکلات بیرونی دارم که عددی نیستن
بیاید
دیوونه
بشیم!
+دوباره کابوس ها شروع شدن!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 10:6 توسط بانو


برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1396 ساعت: 7:06

هر بار که مرد دیوونه میاد خونمون من پر از استرس میشم! اصلا یه حال بدی! این بار سعی کردم جلوی این حال بد مقاومت کنم!رفتم تو اتاق، داشت پرتقالایی که براش پوست کنده بودم رو می خورد، نگام کرد، براش بوس فرستادم محکمممم و خندیدم. یهو پرتقاله پرید توی گلوش! بعد آبجیم گفت چی شد!؟!؟!؟گفت هیچی! خیلی ترشه این پرتقال! خیلی!بعدش که شام خوردیم داشتم ظرفا رو می شستم، با خودم گفتم، الان درستش این بود که بیاد منو از پشت سر بغل کنه بعد بگه، بذار من آب بکشم! بعد من هی بگم نه عشق من برو بشین قربونت برم، خودم می شورم...هعی بابا...آه کشیدم و گفتم بیخیال! مگه میشه جلو اینا!یهو دیدم اومد آشپزخونه -بانو چیکار میکنی؟!-ظرف می شورم دیگه-بذار منم کمکت کنم، من آب می کشم!!!!!!!:)ما قطع به یقین تله پاتی داریم!-نه عزیز ِ من

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1396 ساعت: 7:06

یه عالمه هم گفتن ها، که از لحاظ علمی هم ثابت شده حتی!اینکه عشق اول، خیلی عشق بزرگ و خاصی نیست، عشق های دوم.. سوم و ... هر چی اون عدده بیشتر میشه، تو بهتر یاد میگیری چطور عاشق باشی و عشق چندمت، از عشق اولت، عظمت بیشتری داره! اما تصور کن!یه چیزایی این وسط ثابته! یه جمله هایی یه سری حرفها که هی تکرار میشه مثلا:دوستت دارمالهی قربونت برمفدات بشمالهی بمیرم براتتو مال خودمیاگه بری می میرم بانو! تو به زندگی من روح بخشیدی و ...خب اونی که می گفت میمیره! اونی که می گفت بدون تو میمیره، نباشی میمیره! دومین، سومین... حالا هر چندمین، آدمی هست که باهاش الان هستی، دو تا یا چندتا آدم دیگه رو پشت سر گذاشتی و بهت گفته بودن بدون تو میمیرن! اما نمُردن! شاید دارن این جمله رو به یه نفر دیگه وقتی دارن موهاشو نوازش م

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 14:08

باید بارها به خودم بگم که بانو جان:از چی نگرانی؟ مثلا به نظرت قراره چی بشه که نگرانشی! چرا انقدر استرس داری؟؟؟ فکر می کنی چه اتفاقی می خواد بیفته که این شکلی هستی؟!!؟ !؟ آخرم جملاتی میاد توی ذهنم در جواب این سوال ها که یکی از اون یکی مزخرف ترمرد دیوونه همچنان روی تخت خواب توی خونشونهو هممون داریم توان روحی مون رو از دست می دیم کم کم انقدر که طولانی شده این قصهسعی میکنیم یه کم خودمون رو نگه داریم ولی واقعا یه جاهایی یه وقتایی مثل دو روز گذشته، کم میاریم! می زنه به سرمون! دلم براش تنگ شده و چاره ای جز صبر نیست! این جمعه اومد و رفت و ندیدمشفکر میکنم باید کفش هامو عوض کنم تا دیگه فکر نکنم کسی پشت سرمه و ربطی هم به اسکیزوفرنی و این طور چیزا نداره! از بس که این کفش ها صدا می ده واقعا فکر میکنم کسی

برچسب: روزمرگی,خاکستری, نویسنده: علی ایمانی تاريخ: چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت: 1:25

روزمرگی سلاممرد دیوونه داره حالش خوب میشهدیروز دکتر بهش گفت که رو به بهبودی هستی بلاخره و خطر رفع شد و داری از پیوند کبد فاصله می گیری. اما خب فکر می کنید چطوری به من گفت؟؟؟گفت که بیلی روبین ش رفته روی 35، و 36 نیاز به پیوند کبد داره ، مثلا شوخی فرمودند :|منم سرکار بودم چنان حالم بد شد که حد و حساب نداشت! آخر هم گفت شوخی کردم، 13 شده! :|خیلی پسر بدیه ! اما چیکار کنم! دوسش دارم!!!!!!هر چند تا آخر شب سرسنگین بودم باهاش و سر هر چیزی نق می زدم و غرغر می کردم! حس میکنم یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شد که این داره خوب میشه :)هر چند مشکلات هنوز هست و ادامه دارهشنیدیم زلزله اومده کرمانشاه و بسی ناراحت شدیم! درصددیم کاری کنیم ببینیم چه کمکی ازمون برمیاد! وحشتناکه! زیر آوار موندن... خفه شدن. ... وح

برچسب: روزمرگی, نویسنده: علی ایمانی تاريخ: چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت: 1:25

دیروز مرد دیوونه می خواست بیاد خونمون، با هزار و یک اصرار گفتم بذار من بیام دنبالت :)آخر قبول کردتا بهم زنگ زد زود آماده شدم و از خونه زدم بیرونبعد از دو هفته داشتم می دیدمشدلم براش پر می کشید. قلبم تندتند میزد. ته دلم هی خالی میشد! هیجان زده بودم عین روز اول.. عین دوسال پیش! انگار نه انگار دو سال گذشته . یهو تو اتوبوس از رادیو ترانه ای که مرد دیوونه میگه به یاد من گوش می ده پخش شد! داشتم از ذوق می مُردم، بهش پی ام داد اون ترانه داره پخش میشه، امروز روز ماست! امروز مال ماست!!!! همه چیز هماهنگهتا برسم بهش نصف راه رو دویدم... و از دور محکم پریدم بغلش :) در ملأ عام! انگار نه انگار تو خیابونیم :) ولش هم نمی کردممممممم :)))بعد کلی خندیدن و از همه در حرف زدن، رفتیم برای خونه خرید کنیم. کارمون که

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت: 1:25

خودت باش. مگه خودت چشه؟! اینو یادم رفت بنویسم که ، دیروز که مرد جان اومده بود خونمون . من می خواستم خیر سرم یه نوع کوکو سیب زمینی که تخم مرغ نداره، درست کنم، موادش رو دیروز آماده کرده بودم و توی یخچال گذاشته بودم وقتی با مرد دیوونه رسیدیم خونه و در موادی که آماده کردم رو باز کردم و نگاه کردم دیدم که همه سیب زمینی ها سیاه شدن :((((((فکر کنید مرد دیوونه هم حسابی معده ش حساس شده بود چون نمی تونست غذا بخوره تو این مدت که مریض بود، منم خیلی ریلکس، سیاهی های روی سیب زمینی ها رو برنداشتم و همه رو با هم قاطی کردم و کوکو درست کردم و ....آوردم سر سفره! البته تا آماده شدن، توی نت سرچ کردم و دیدم که سیب زمینی خامی که سیاه شده باشه فاسد شده و باعث مسمومیت میشه. اینو که خوندم حسابی نگران شدم و گفتم نذارم

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت: 1:25

دیروز هم مرد دیوانه جان خونمون بود! نمی ذاره کتابهای صادق هدایت رو بخونم اما من واقعا دوس دارم نوشته هاشوتازه یه نویسنده پیدا کردم که شبیه منه! حرفها و افکارش :(میگه نخون.. روی ذهنت تاثیر بد می ذاره... حالت رو بد میکنه..کابوس می بینیبوف کور رو که خوندم! داشتم قصه آفرینش رو می خوندم ک کتاب رو از دستم هی می گرفت! اما آخرسرم کامل خوندمشچقدر دلم برای کتاب کاغذی تنگ شده بود. مُردیم از پس پی دی اف خوندیم. من عاشق کتاب کاغذی ام !:)دیشب یهو این خجالت من گرفت :( مرد دیوانه هم یهو گیر که بانو برامون بخون :(((منم گفتم حسش نیست (بیخودکی گفتم!) خجالت می کشیدم بخونم :|بعد که دورمون خلوت شد محکم زد تو پهلوم گفت من میگم بخون چرا نمیخونی؟؟؟؟؟ گفتم خب ... خجالت می کشم! بیخودکی گفتم! آقا اینم رفت ترانه رو دوبا

برچسب: نویسنده: علی ایمانی تاريخ: چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت: 1:25

حرفهایی که باید می گفتم! شبایی که از سرکار میام خونه، دوست دارم زمان دیر بگذره یا لااقل یه کم دیرتر خوابم بگیره اما مثل یه بچه ! ساعت ده شب چشم هام دودو میزنه و بهم میگه باید بری سرجات و قید ساختن انیمیشن و طراحی و ساز زدن و ... رو بزنی و همه رو بذاری پشت پلک هات و باهاشون فقط رویاپردازی کنی! بعدم دوباره صبح میشه و یا همچنان عین این بچه ها که میرن مدرسه برای خودت بهونه گیری میکنی که مامان بانو تو رو خدا یک ربع دیگه! بذار بخوابم! الان بلند میشم! بدبختی اینجاست که نمیتونی برای خودت بهونه ی دل درد بیاری و اون هم باور کنه و بگه آره...حق با توئه..امروز نرو بیرون! سریعا مسواک و لباس پوشیدن و ناهار برداشتن و صبحونه خوردن و زدن بیرون! همین که پات رو میذاری بیرون حجم یک عالمه فکر مزاحم میاد توی ذهنت

برچسب: حرفهایی, نویسنده: علی ایمانی تاريخ: چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت: 1:25

صفحه بندی